Maryam, Me & Myself

يادداشت‌هاي مريم خانوم



About Me



مريم خانوم!
شيفته‌ي صدای محمد اصفهانی، کتاب‌هاي پائولو کوئيلو، ترانه‌هاي اندي و کليه‌ي زبان‌هاي از چپ به راست و برعکس! پروفایل کامل مریمی..



تاريخ تولد بلاگ‌م: ۲۸ دي ۸۲

Maryami_Myself{@}yahoo.com


Previous Posts





Friends





Ping
تبادل لینک
اونایی که بهم لینک دادن
Maryam, Me & Myself*

118
GSM
ويکي‌پديا
No Spam
پائولو کوئیلو
آرش حجازی
محمد اصفهانی
انتشارات کاروان
ميدي‌هاي ايراني
Google Scholar
Song Meanings
وبلاگ پائولو کوئیلو
کتاب‌هاي رايگان فارسي
Open Learning Center
ليست وبلاگ‌هاي به روز شده
لينک دادن، به معناي تائيد مطالب از جانب من نيست.

Google PageRank Checker Tool



Archive


بهمن۸۲
اسفند۸۲
فروردين۸۳
ادامه فروردين۸۳
ارديبهشت۸۳
خرداد۸۳
تير۸۳
مرداد۸۳


Subscribe



ايميل‌تون رو وارد کنين تا مطالب جديد براتون فرستاده بشه.





Wednesday, June 20, 2007
بىشانسي
*۲۴ خرداد

*وقتي اس‌ام‌اس آدم، Not Delivered ميشه - مخصوصاً اون ضربدر صورتي رنگ‌ش که مياد - از دويست تا فحش چارواداري هم بدتره واسه من يکي! اه‌ه‌ه‌ه‌ه! دارم چت مي‌کنم خب!

*من دل‌ش مي‌خواهد بايستد روبروي شما، به چشم‌هاي سياه‌تان نگاه کند. بعد آرام بيايد جلوتر، دست‌هايش رو حلقه کند دور کمرتان، چشم‌هايش را ببندد و ضربان قلب شما را با تمام وجود نفس بکشد...

*يه آرزو کنم؟ دل‌م ميخواد يه روز همينطوري که بي‌هوا دارم توي خيابون راه ميرم، يهو يه آشنايي چيزي ببينم که اين شکلي شم. دل‌م حس غريب ذوق کردن ميخواد.

*بخش پونتیاك شركت خودروسازی جنرال موتورز شكایتی را از یك مشتری با این مضمون دریافت كرد: «این دومین باری است كه برایتان می‌نویسم و برای این كه بار قبل پاسخی نداده‌اید، گلایه‌ای ندارم؛ چراكه موضوع از نظر من نیز احمقانه است! به هر حال، موضوع این است كه طبق یك رسم قدیمی، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستنی بخورد. سال‌هاست كه ما پس از شام رای‌گیری می‌كنیم و براساس اكثریت آراء نوع بستنی، انتخاب و خریداری می‌شود. این را هم باید بگویم كه من بتازگی یك خودروی شورولت پونتیاك جدید خریده‌ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار مشكل شده است.
لطفا دقت بفرمایید! هر دفعه كه برای خرید بستنی وانیلی به مغازه می‌روم و به خودرو بازمی گردم، ماشین روشن نمی شود؛ اما هر بستنی دیگری كه بخرم، چنین مشكلی نخواهم داشت. خواهش می‌كنم درك كنید كه این مساله برای من بسیار جدی و دردسرآفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ندارم. می‌خواهم بپرسم چه‌طور می‌شود پونتیاك من وقتی بستنی وانیلی می‌خرم، روشن نمی‌شود؛ اما با هر بستنی دیگری راحت استارت می‌خورد؟
مدیر شركت به نامه‌ی دریافتی از این مشتری عجیب، با شك و تردید برخورد كرد؛ اما از روی وظیفه و تعهد، یك مهندس را مامور بررسی مساله كرد. مهندس خبره‌ی شركت، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستنی‌‌فروشی رفتند. آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از خرید بستنی، همان‌طور كه در نامه شرح داده شد، ماشین روشن نشد! مهندس جوان و جویای راه حل، 3 شب پیاپی دیگر نیز با صاحب خودرو وعده كرد. یك شب نوبت بستنی شكلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد بستنی توت‌فرنگی و خودرو به راحتی استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد و باز ماشین روشن نشد!
نماینده‌ی شركت به جای این‌كه به فكر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو به بستنی وانیلی باشد، تلاش كرد با موضوع منطقی و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتی را از لحظه ترك منزل مشتری تا خریدن بستنی و بازگشت به ماشین و استارت زدن برای انواع بستنی ثبت كرد. این مشاهده و ثبت اتفاق‌ها و مدت زمان آن‌ها، نكته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و پرفروش است و نزدیك در مغازه در قفسه‌ها چیده می‌شود؛ اما دیگر بستنی‌ها داخل مغازه و دورتر از در قرار می‌گیرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خرید بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی كم‌تر از دیگر بستنی‌هاست.
این مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی كرد و او دریافت پدیده‌ای به نام قفل بخار (Vapor Lock) باعث بروز این مشكل می‌شود. روشن شدن خیلی زود خودرو پس از خاموش شدن، به دلیل تراكم بخار در موتور و پیستون‌ها مساله‌ی اصلی شركت، پونتیاك و مشتری بود.

پ.ن: من فکر کردم ماشين‌ه، بستني وانيلي دوست نداره لابد!

*«سه‌شنبه‌ها با موري» خريدم و «هنوز در سفرم» که مجموعه‌اي از يادداشت‌ها و شعرهاي منتشر نشده‌ي سهراب سپهري‌ه. وقتايي که خيلي خسته‌م يا ناراحت يا نگران، ميرم تنهايي قدم مي‌زنم. تنهاي تنها که نه. سعي مي‌کنم جينگول - گوشي‌م - رو نبرم با خودم ولي معمولاً Myself باهام مياد. امروز رفتم بيرون. لباساي مردم رو تماشا کردم، قدم زدن‌شون رو توي خيابون ديدم. مامان‌هايي که دست بچه‌هاي کوچولوشون رو گرفته بودن و با هم راه مي‌رفتن. دخترهايي که کلي قر مي‌دادن موقع راه رفتن - من هم اينطوري راه ميرم؟! - مغازه‌دارها، مشتري‌ها، آدم‌هاي توي صف نانوايي... سعي مي‌کردم با چشمام دنبال زندگي بگردم...

رفتم کتابفروشي نزديک مترو. دو تا آقاي پليس اونجا بودن. يکي‌شون روي صندلي نشسته بود. اون يکي هم وسط وايساده بود داشتن حرف مي‌زدن با آقاي کتابفروش. ديدين پليس‌ها مردم رو چطوري نگاه مي‌کنن؟ شايدم طور خاصي نبود؛ يعني بعدش حس کردم نگاه‌شون عادي‌ه. بعد گفتم آقاي کتابفروش داره يه طوري نگام مي‌کنه. بعدترش هر چي فکر کردم، به اين نتيجه رسيدم که چون اعصاب‌م خيلي داغون‌ه، حس مي‌کنم صورت‌م خيلي خراب شده. بعد همه‌ش فکر مي‌کنم همه يه طوري نگام مي‌کنن در حالي که عملاً هميشه توي خيابون، همه همينقدر به هم نگاه مي‌کنن. تا وقتي هم که نگاه‌ها معناي بدي نداشته باشن، ناراحت‌م نمي‌کنن. اصولاً عادت دارم هميشه آدم‌ها رو آدم در نظر بگيرم نه مرد يا زن مگه اينکه لازم باشه. شايد براي همين بود که از آقاي کتابفروش که به نظرم جديد ميومد قيافه‌ش، سراغ کتابفروش قبلي رو گرفتم که اتفاقاً برادرش‌ه! شايد براي همين بود که خيلي عادي از توي اون نايلون بزرگ و تميز و نازک نون سنگک که خريده بودم، تعارف کردم بهشون. نخواستم بوي نون مديون‌م کنه خب! شايد براي رفتار خيلي خيلي عادي‌م بود که آقاي کتابفروش بي‌تعارف قبول کرد يه کم برداره از نون. شايد براي همين بود که وقتي به اون دختره گفتم بيا اينورتر، آفتاب تو صورت‌ت نخوره، خنديد و جابجا شد. شايد واسه همين‌ه که وقتي براي بچه‌ها دست تکون ميدم، مي‌خندن و باهام داللي بازي مي‌کنن. شايد براي همين‌ه که هر کي کاري داشته باشه يا چيزي بخواد توي جمع، يواشکي يقه‌م رو مي‌گيره که مريم‌خانوم! يه ليوان آب ميدي بهم؟ مريمي! فلان چيز رو داري الان؟... خيلي دارم تلاش مي‌کنم مريمي عادي باشم. هم ميخوام تنها باشم، هم ميخوام بقيه رو ببينم. هم تلفن مي‌زنم به بقيه، هم ميخوام کسي نباشه گوشي رو برداره!

*۲۵ خرداد

*ديروز دخترخاله‌ي گرامي اس‌ام‌اس زد که اگه ميشه، من تشريف بيارم اينجا - يعني خونه‌ي ما بياد - گفتم چرا نميشه؟ تشريف بياريد :دي
خوشحال هم شدم کلي ولي راست‌ش هر کاري کردم، نتونستم مث هميشه باشم. هر صدايي ميومد رو اعصاب‌م، حال لودگي کردن و مسخره‌بازي‌درآوردن هم نداشتم زياد. اين‌م حسااااس؛ هر حرکتي رو به خودش مي‌گيره. قسمت جالب‌ش فقط اين بود که داشتيم حرف مي‌زديم. گفتم هيچ‌وقت نذار رفتار و حرکات بقيه رو ت اثر بذاره بيخودي. مثلاً وقتي آروم و خوش‌اخلاقي، نبايد بداخلاقي و بدعنقي طرف مقابل‌ت باعث شه رفتار تو هم برگرده. بذار اون ببينه که تو کماکان هموني هستي که بايد! بذار رفتار تو، روي اون اثر بذاره نه برعکس‌ش.

چند ساعت بعد...
دخترخاله‌‌ي گرامي: حيف که حرفات هميشه يادم‌ه وگرنه بايد برات قيافه مي‌گرفتم.
من فقط لبخند زورکي تحويل‌ش ٔدادم. نمي‌خواستم به کسي بربخوره ولي اصلاً حوصله‌ي خوش‌اخلاق بودن نداشتم. از عزادار بودن بدم مياد. به لباساي رنگي و ظاهر مرتب‌م هم نمي‌خوره طوري‌م باشه. اصولاً همه چيز رو تو خودم مي‌ريزم. نتيجه‌ش هم ميشه اعصاب داغون و پوست خراب و لودگي در ملاء عام!

*آدم اون موقع گرم‌ه حالي‌ش نيست! الان فهميدم تازه! آقاي خواستگار و مامان و خواهرش واسه چي اومده بودن ختم؟! ((:

*۲۶ خرداد

*نمي‌دونم چه مرضي دارم که همه‌ش ته دل‌م از خودم مي‌پرسم کدوم فصل رو بيشتر دوست داري؟ بعد جواب ميدم تابستون؟!
بگو آخه مريضي؟ يا خوش‌ت مياد دروغ بگي؟
شايدم عادت کرده‌م؛ يه زماني تابستون باز بهتر از مدرسه رفتن بود. ۵ سال از اون زمان گذشته، بعد من هنوز آدم نشده‌م. هي ميگم تابستون خوب‌ه. هنوز که خرداد لعنتي تموم نشده - هر چي خاطره‌ي مزخرف دارم به عمرم، از همين خرداده. حاضرم يهو از ته ارديبهشت بپرم اول تير. به هيچ کس هم مربوط نيست :دي - دارم مي‌ميرم از گرما! من هيچ وقت انقدر گرمايي نبودم. همه‌ي عالم مي‌دونن مريمي خيلي سرمايي‌ه. خلاصه که توي خونه، زير کولر، با اين لباساي نصفه نيمه دارم خفه ميشم از گرما. مونده‌م از فردا که داوطلبانه به مدت يک ماه دارم ميرم کارآموزي چه گِلي بايد به سرم بگيرم؟!

*برو بينيم بابا! تو هم نمي‌فهمي؛ تو هم يکي مث بقيه. من خيلي وقت‌ه بين آدما فرق چنداني نميذارم. دختر و پسر، پير و جوون، آشنا و غريبه، جديد و قديمي، همه سر و ته يه ...‌ن از نظر من. چه مي‌فهمين شما از دل آدم؟ ريخت هيچ کدوم‌تون رو هم نميخوام ببينم. اس‌ام‌اس و ايميل و کامنت و هيچ کوفتي رو هم تا دل‌م نخواد، جواب نميدم. اصلاً با همه قهرم. اصلاً از اول از همه، با خودم قهرم. از صبح نخنديده‌م؛ همه‌ش توي آينه به خودم چشم‌غره ميرم. حال هيچ کس رو هم نميخوام بپرسم. به هيچ کس هم نميگم بيا با هم بريم بيرون. توي خونه هم با هر کي دل‌م بخواد دعوا مي‌کنم. هر قدر هم جا داشته باشه بداخلاقي مي‌کنم با همه. کسي اعتراضي داره؟ ديوونه هم خودتي تازه!


*حتي دل‌م نمياد بگم کاش يه زن ۳۰۰ پوندي بي‌عار و درد بودم که صبح تا شب، دنبال بچه‌م اينور اونور مي‌دويدم و تعداد النگوهام، بزرگترين مسئله‌ي زندگي‌م بود.. بعد از اينکه شوهرم نره يواشکي زن بگيره البته!

*به قول معلم ادبيات دبيرستان‌م، لب جهنم نشسته‌م. هر چي ميشه و هر کي، هر چي ميگه، همه رو از دم ميگم به درک! به جهنم! واقعاً هم هيچي واسه‌م اونقدرا مهم نيست. کاش اصلاً الان ارديبهشت ۲ سال پيش بود. دانشکده، درختاي بلند، سايه، هواي تميز، دوست، اشتياق... چي مونده از مريمي سرزنده؟ اه اه! حال‌م به هم خورد از خودم!

*خيلي زر زدم. چه چيز بامزه:

ورون: از طرف من براي پدربزرگ‌ت فاتحه بخون.
مريمي: وا! خب خودت چرا نمي‌خوني؟
ورون: من که بلد نيستم خنگ‌ه! تو مي‌خوني!

پ.ن: ورون مسيحي‌ه خب! آخي! مهربون!

همکار خاله‌م خطاب به دوست خاله‌م: ببخشيد! اول ِ حمد چي بود؟
دوست خاله‌م: الحمدلله...
همکار خاله‌م: يادم اومد. الحمدلله رب الـ...
خواهرم به دوست خاله‌م:
دوست خاله‌م: اين خانوم‌ه زرتشتي‌ه ولي فاتحه رو حفظ کرده که ميره ختمي جايي بخونه.

پ.ن: فاتحه در اصل فاتحه‌الکتاب‌ه (حمد) ولي اصطلاحاً به کل حمد و سوره روي هم ميگن فاتحه!

پ.پ.ن: ما اصولاً گفتگوي تمدن‌هاييم! با تفاوت اديان مشکلي نداريم زياد! مورداي اينطوري هم خيلي بامزه‌س برام.

*Myself: برو ببين‌ش دل‌ت باز شه يه کم.
Maryam: کيو؟
Myself: نمي‌دونم! هموني رو که دل‌ت براش تنگ شده ديگه.
Maryam: آدم، زياد مي‌شناسم. خيليا رو هم شايد خيلي وقت‌ه نديده‌م اما نمي‌دونم ديدن کي مي‌تونه تبديل‌م کنه به همون مريمي که خيلي دوست‌ش داشتم. هر کي منتظر معجزه باشه، ديوونه‌س؟
Myself: هر کي رو نمي‌دونم اما تو از اول‌ش هم يه چيزي‌ت مي‌شد!

*۲۷ خرداد

*خيلي روحيه‌م خوب‌ه. يه همچين چيزي هم بايد پيدا کنم روي نت!

*بدم مياد از آدماي بي‌جنبه!

*يکي از استادا هست، هميشه ما حساب مي‌برديم از قيافه‌ي جدي‌ش. وقتي باهاش کلاس داشتيم، خيلي هي مدام مي‌گفت من پوست همه رو مي‌کنم و از همه هي درس مي‌پرسم و نمي‌دونم چرا شماها رو دوست دارم و باهاتون حال مي‌کنم خيلي و دل‌م نمياد اذيت کنم اکيپ شما رو و از اين حرفا...

بعد اصولاً خانوما با دانشجوهاي پسر بهترن ولي اين با همه‌مون خوب بود انصافاً. امروز يه سر رفتم دانشکده. دل‌م يه ذر‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه - تونستي بخوني‌ش؟! - شده بود واسه خاطره‌هام. ديدم‌ش که داشت از دفترش ميومد بيرون. رفتم جلو کلي احوالپرسي و دست دادم و اينا. بعد وايسادم حرف زديم و آخرش هم با منشي‌ش رفتم سر وسايل‌ش، ۳ عدد CD از اينايي که عصاي دست‌ش‌ه واسه درس دادن امانت داد بهم، گفت چون تويي ميدم ولي سه‌شنبه بيارش برام. حال کردم کلي؛ فقط مونده‌م اينا چرا وقتي مردم دانشجوئن، مي‌ميرن اين CDها رو بدن؟!

*توي راه يکي از سال پاييني‌ها رو ديدم. حس کسي رو داشتم که ميره خارج! بعد يه ايراني کشف مي‌کنه اون وسطا. بعد خرکيف ميشه کلي. انقدر هم اين من رو تحويل گرفت که حد نداره. شماره‌ش رو هم داد گفت اگه دل‌ت خواست از کتابخونه استفاده کني، کارت من هست. کارت‌ش رو نميخوام ولي از تعارف‌ش کلي خوشحال شدم.

به اين نتيجه رسيدم که ريشه‌ي خيلي از فکراي مزخرف و گيرهاي الکي، وقت آزاد و بيکاري‌ه. همچين سرم رو گرم مي‌کنم که ديگه به هيچي فکر کنم... ولي مي‌دونم که تو رو هيچ وقت يادم نميره. آدم نميشم من! :دي

*اگه من تونستم يه بار زير يه ساعت با مرمر حرف بزنم، بايد بهم مدال بدين!

*صبح يه خانوم باشخصيت اومده در خونه، گفته ما از انتشارات فلان مزاحم‌تون ميشيم. ۳ تا کتاب بهتون ميديم. تا چهارشنبه دست‌تون باشه. بخونيد همه‌ش رو. بعد ميايم بگيريم‌شون. اگه از کتابا خوش‌تون اومد، مي‌تونيد هر کدوم رو خواستين به قيمت روي جلد بخريد ازمون.

۱. گفتن ۳ تا کتاب. چرا ۱۵ تا!!!! دادن بهمون؟ فهميدم بودن خونه‌ي مريمي اينجاست؟
۲. از کجا معلوم، خودمون رو واسه ۱۵ تا دونه کتاب مديون ملت نمي‌کنيم و يه آب هم رو ش؟
۳. عمراً بدون قالب کردن کتاباشون، دست از سر ملت بردارن!
۴. انصافاً کتاباي جالبي‌ن.
۵. به اين ميگن ترکيبي از اشتغال‌زايي و ترويج فرهنگ کتابخواني!

*وقتي دارم بلاگ مي‌نويسم، هي اون زنگ حمام رو نزنين لطفاً. ب من چه پا شم بيام وسايل جامونده‌ي شما رو بدم وسط وبلاگ نوشتن؟ اخلاق خودت هم گند ه!

*۲۸ خرداد

*دخترخاله‌ي گرامي معمولاً خواب‌هاي بدجوري مي‌بينه يعني خواب‌هاش تعبير دارن هميشه. قبل از فوت پدربزرگ‌م، خواب ديده بود که خودش و خاله کوچيکه، لباس عروس پوشيدن ولي لباساشون، خيلي تيره و کثيف و يه جوري‌ه! هي هم از هم مي پرسيدن چرا اينطوري‌ه لباساي ما؟

بعد يه روز که خاله کوچيکه اومده بود خونه‌ي ما، گفت مريمي، تعبير لباس عروس توي خواب چي‌ه؟
من هم مسخره! گفتم مگه فيلم سينمايي هما رو نديدي؟ يارو قرار بود بميره، بعد هي خواب لباس عروس مي‌ديد! ديگه وقت رفتن‌ه عزيزم! خاله کوچيکه هم ترسيده بود يه کم ولي به رو ش نمياورد. من هم کاري نمي‌تونستم بکنم که.

بعد يه بار توي فال ورق‌م ديدم يه مرگ و سفر ناگهاني و اينا افتاده. خيلي حس بدي پيدا کردم هر چند اصولاً محل نميذارم اين چيزا رو اما وقتي چند بار ديگه هم تکرار شد، ترسيدم راست‌ش. يادم‌ه نصفه شبي صدقه هم دادم.

ولي خب اون اتفاق افتاد. کسي هم نتونست کاري کنه.
امروز هم دخترخاله‌ي گرامي تلفن زد بي‌مقدمه به مامان گفت از مادرشوهرت خبر داري؟!
مامان هم اول کلي جا خورد. بعد گفت الان زنگ مي‌زنم. خلاصه کاشف به عمل اومد که مادربزرگ‌ه ديشب حال‌ش بد شده بردنش دکتر. الان هم قلب‌ش رو گرفته، خوابيده توي خونه.

من بيچاره ديگه داشتم سکته مي‌کردم. ورون هم هي مي‌گفت هيچي نيست! آروم باش حالا! ديگه تند تند رفتم حمام، بدو بدو آماده شدم برم خونه‌ي مادربزرگ‌ه اين چند وقت ديگه نسبت به جنگي حمام رفتن و کليه‌ي امور صحرايي! و يهويي! آداپته شدم کاملاً.

وقتي رسيدم اونجا، از دل‌درد نمي‌تونستم صاف وايسم. آخه من بي‌جنبه، هر وقت سرما مي‌خورم دل‌درد هم مي‌گيرم. حرص هم بخورم، معده درد مي‌گيرم. ديدني بودم واقعاً.

خلاصه مادربزرگ‌ه بسي از زيارت نوه‌ي ارشدش مشعوف شد! ساعاتي بعد هم من با پتو و بالش خوابيده بودم يه گوشه، بالا سرم هم شربت نبات و عرق نعناء و اين چيزا. مادربزرگ‌ه هم نشسته بود با عمه و مامان اينا پشت سر من غيبت مي‌کردن؛ البته فقط نصف‌ش رو از اونجايي که بيدار شدم و خودم رو زده بودم به خواب شنيدم

شب هم افتخار دادم موندم پيش‌شون چون اصولاً در شرايط غير عادي، حضور يک فرد جديد که همه عاشق‌ش‌ن!!! خيلي خوب‌ه. انقدر هم مسخره‌بازي درآوردم خودم خسته شدم ديگه. همه‌ش اين شکلي و اين شکلي بودم.

اين وسط هم عمه جان داشت طبق معمول، نسبت به رفع اشکالات کامپيوترش اقدام مي‌کرد که يه دفعه ديدم کلي ميز کامپيوتر هي ميره راست، هي مياد چپ! ديگه بعد از اين همه فشار عصبي! تحمل زمين‌لرزه رو نداشتم من يکي! دل‌م مي‌خواست جيــــــــــــــــــــــــــــــغ بزنم ديگه. حالا عمه جان، از من نابغه‌تره:

مريمي: زمين داره تکون مي‌خوره عمه؟
عمه‌جان: من فکر کردم تو داري با پات هي مي‌زني به ميز! خواستم هيچي نگم بهت!
مريمي: مگه من ديوانه‌م؟ تازه من بزنم، ميز بايد جلو عقب بره نه چپ و راست!
عمه‌جان: راست ميگيا!
مريمي: حالا اين وسط، دو رکعت نماز - آيات - هم افتاد گردن‌مون!

بعد هم ديودم طرف تلفن، ببينم خواهر گرامي که خونه تنهاس، چطوره؟ مامان از اونور لکچر ميده که: هي ميگم خونه تنها نمونين‌ها! اعصاب آدم رو خورد مي‌کنين!

من ديگه زدم به بي‌خيالي اين وسط زرت زرت واسه‌م مسج ميومد درباره‌ي زلزله. اين مردم نميذارن ۳۰ ثانيه بگذره از يه اتفاقي، بعد واسه‌ش جک بسازن.
من تو دل‌م: کاش امشب يانگوم نشون ميداد!

*۲۹ خرداد

*مرمر با يک فروند شماره‌ي جديد اس‌ام‌اس زده که: براي مواقع ضروري؛ مرمر
خط جديد گرفته. الهي کوفت‌ش شه اوني که گوشي‌ش رو دزديد. کلي ذوق کردم که مرمر کماکان در دسترس‌ه هميشه. اين شکلي‌م الان

*اين فضولي گوشي مردم رو کردن، واگير ه؟ خب نمي‌تونم گوشي‌م رو تمام مدت توي کيف‌م قايم کنم که. تا زرزر اس‌ام‌اس‌ش به گوش مي‌رسه، ۲۰۰ نفر مي‌پرن ببينن روي اسکرين‌ش چي ديده ميشه! کلي هم حال مي‌کنن که زنگ‌ش چقدر ملايم‌ه! چطوري اسم و عکس کسي رو که مسج زده، نشون ميده؟ چرا اسم و شماره‌ش رو متحرک نشون ميده؟ تا حالا اين مدلي‌ش رو نديده بودم!

اينا همه‌ش درد فضولي‌ه عزيزم! د ِ اگه بخوام زيرآبي برم، خب ميرم! منتظر اجازه‌ي امثال شما نميشينم که

*از پرحرفي بدم مياد! سردرد مي‌گيرم؛ اين رو چطوري بايد تفهيم کنم ايشالا؟

*به قول خاله کوچيکه‌، تا وقتي يه آدم زنده‌س، بايد باهاش خوب رفتار کني، کمک‌ش کني و هوا ش رو داشته باشي. وقتي زندگي‌ش تموم شد و از دنيا رفت، ديگه کاري نميشه کرد. فرصتي هم براي جبران وجود نداره. سياه پوشيدن هم هيچ فايده‌اي نداره. حالا يکي بياد اين رو به مادربزرگ گرامي من حالي کنه. بنده خدا قلب‌ش رو گرفته، رنگ‌ش شده مث گچ؛ بعد برداشته سر تا پا سياه هم پوشيده. وقتي هم مامان‌م بهش ميگه آدم، هيچي‌ش هم نباشه، با لباس مشکي قلب‌ش مي‌گيره. پاشو يه چيز ديگه بپوش.. ميگه نه! پدر شما براي ما هم عزيز بوده!

خب چه ربطي داره؟ درست‌ه که در نهايت، مجبور شد تسليم بشه و حرف گوش بده ولي اصولاً عادت‌ش‌ه واسه همه تا ۱۰۰ سال مشکي مي‌پوشه و در راستاي اينکه پشت سرم، نگن اله و بله!!! مجبور شدم يک عدد بليز مشکي موجودم رو ببرم بپوش‌م جلو ش! که باورش شه پدربزرگ‌م رو دوست داشتم! جالب‌ه که شلوار من، جين آبي بود. بعد مادربزرگ و عمه‌م کاملاً سياه پوشيده بودن! من هم اصلاً به رو م نياوردم. تمام مدت هم لودگي کردم و هر و کر راه انداختم براش. فکر کردم اون بنده خدا که رفت؛ هميشه هم از صداي خنده و شوخي من خوشحال مي‌شد - هر چند مستقيم چيزي نمي‌گفت هيچ وقت - لااقل اينايي رو که هستن، خوشحال کنم که پس فردا دل‌م نسوزه باز.

*يه بليز سبز و سفيد خريدم. اومدم خونه، ديدم خيلي خيلي شبيه بليزي‌ه که خواهر گرامي ديشب خريده واسه خودش. بعد يادم افتاد الان بياد شاکي ميشه که چرا مث لباس من‌ه لباس‌ت؟ بعدترش ديدم يه کم تنگ‌ه برام. الان دارم فکر مي‌کنم به کي قالب‌ش کنم؟! انقدر خوشگل‌ه.


[Link] [0 comments]